آمدنت

POEMS

حبیب یوسفی

10/25/20221 min read

آمدنت

میبری جان مرا یار به یک آمدنت

از چنین آمدنت بهتر همان نا آ مدنت

آمدنت

میبری جان مرا یار به یک آمدنت

از چنین آمدنت بهتر همان نا آ مدنت

حرف نا گفته مرا واله و مفتون کردی

وای از آن لحظه که برگوش من آید سخنت

نمک چشم تو بر زخم دل ام گشت شفا

شدم حیران بتو و طرز نمک پاشتنت

لب تو برگ گل و همچو صدف دندانت

بوی سنبل به مشام است ز عطر بدنت

گر بدشنام مرا یاد نمایی شب وصل

آنقدر لُطف نمایی که شکر در دهنت

روز و شب من زحسادت بخودم می پیچم

که چرا ؟ گل بنشسته به سر پیرهنت

چی شود گر که تو از لطف زحالم پرسی

زین عمل کم نشود مرتبه و شان شنت

تو خرامان بگزشتی ومن از پا ماندم

من فدای قد و بالای چو سروه چمنت

عمر ها شد ز حبیب ای بُت من بیخبری

وای از جور تو و شیوه غافل شدنت

شعر از : حبیب یوسفی

Related Stories