آتش

POEMS

حبیب یوسفی

10/25/20221 min read

آتش

آتش

دل آتش پارهٌ دارم که خاکستر نمیگردد

زباران دو چشمانم مشامش تر نمیگردد

به دل گفتم مکن بازی دیگر با آتش خوبان

دل دیوانه خو کرده به این باور نمیگردد

چو خیزد از سر زلفی نشیند گوشه ابرو

کند این ناروا کاری کز او بد تر نمیگردد

نصیحت را نمیداند به راه پُر خطر راند

به سیر که روان گردید از آن راه بر نمیگردد

به هر لحظه کند غوغا دًم وساعت کند سودا

به خیر خود نمیفهمد به جُز از شر نمیگردد

بهر کس میسپارم دل پس آرد بر در منزل

که این ارزانی ات بادا بما همسر نمیگردد

همی گویم دلا بس کُن سرم را میدهی بر باد

بمن گوید که عاشق پُشت پا و سر نمیگردد

حبیب}از دل چه مینالی که اعجاز خداوندیست

کسی که می ز لب خورده پی کوثر نمیگردد

شعر از: حبیب یوسفی

Related Stories