آتش سوز

شعر آزاد

POEMS

حبیب یوسفی

2/15/20261 min read

آتش سوز

بیا که هست بدستم بیاد تو شب وروز

پیاله از می نوشین ناب آتش سوز

کی را کنم چو تو رفتی که جُز تو نیست کسی

که وصف خصلت نیکوی او کنم به رموز

نشان ندادی و گفتی که داخل اش سرخ است

بناز و عشوه شکستی چو قاشی از تربوز

غمین مباش اگر که کنند ترا گاهی

اهانت بر سر راه مردمان بد آموز

تو میدهی و ولی قدر آن نمیدانند

هزار پند به این جاهلان تازه بروز

چوخفته است نخیزد تلاش تو عبث است

به آدم که بود تنبل هیچ چشم مدوز

کسی نداده مر ا یاد تا چگونه کنم

تلاش تا که به عشقت شوم بتا پیروز

(حبیب) تا که توانی بکن که وقت کم است

تو دوستی و مروت چراغ صلح افروز