امشب
اشعارآزاد
POEMS
امشب
تو بیا تا بکنم که بشود کار امشب
روی مهروی تورا یکسره دیدار امشب
میدهی یا بروم بر همه گان قصه کنم
گوش بر درد دلم ای بُت عیار امشب
خواب بودی که زدم شخ و تو خود بیخبری
سنگ بر پنجره تاکه شوی بیدار امشب
بار ها کردم وصد بار دیگر خواهم کرد
قصه جور ترا بر همه تکرار امشب
پدرم رفته که امشب پدرت را بکند
او ملاقات ؛ به تو رفته طلبگار امشب
بده ای ماه که تا یگزره آرام شوم
تو دوا بر من دلخسته و بیمار امشب
اندکی باز بگیر بهر (حبیب) از سر لطف
چین پیشانی خود را نکن پیکار امشب
