امشب

اشعارآزاد

POEMS

حبیب یوسفی

2/27/20261 min read

امشب

تو بیا تا بکنم که بشود کار امشب

روی مهروی تورا یکسره دیدار امشب

میدهی یا بروم بر همه گان قصه کنم

گوش بر درد دلم ای بُت عیار امشب

خواب بودی که زدم شخ و تو خود بیخبری

سنگ بر پنجره تاکه شوی بیدار امشب

بار ها کردم وصد بار دیگر خواهم کرد

قصه جور ترا بر همه تکرار امشب

پدرم رفته که امشب پدرت را بکند

او ملاقات ؛ به تو رفته طلبگار امشب

بده ای ماه که تا یگزره آرام شوم

تو دوا بر من دلخسته و بیمار امشب

اندکی باز بگیر بهر (حبیب) از سر لطف

چین پیشانی خود را نکن پیکار امشب